تبليغاتX
شــنــاور ســفـیـد

گفت و گو ، لحظه نگاری


زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد

ما همواره خود را قطعه هايي گمشده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛

درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند

بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم

برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم

برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم

گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند

گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند

برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند

همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم

به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم

اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم

و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم

برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند

و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند

برخي بيش از اندازه، قطعه گمشده دارند و چنان تهي اند و

روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است

كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد

برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم

برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر

بيش از اندازه به ما خيره مي شوند

بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند

اما هیچ گاه تو را نمي فهمند

 مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی

 دستت را سوزانده است

گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم

گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم

+ تاريخ شنبه 1391/02/23ساعت 14:18 نويسنده R.N |

 آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است، هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند.

 فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است.

 ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد، يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي،

يكي هم قطعه اي اسباب بازي.

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند.

گستره اين آرزو به اندازه ی زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند،

بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد،

آن كه آرزويش را از كف داده است.

آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است.

تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است.

عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است.

وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد.

كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند.

تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي،

اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست يا قدري كوچكتر.

گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري واما گاه او رشد

مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد.

آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند

گاه نيز تو بزرگ مي شوي و او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه

گم شده ي تو نبود.

گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود،

سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار 

خرد و له مي شود و سرانجام نيز از دست مي دهي اش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن،

تنها مي ماني.

گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني كه مبادا دوباره گمش كني.

همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد و همين ضعف است

كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد.

+ تاريخ شنبه 1391/02/02ساعت 22:54 نويسنده R.N |

 اتمام حجت مي کنند با بچه هايشان، مي ترسانند، درس اول هم جغرافيا است؛

 نقشه ژاپن را ميگذارند جلوي بچه ها و مي گويند: ببينيد اين ژاپن کوچولوي ماست،

 ببينيد! ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمينش محدود است و جمعيتش زيادو...

 ليست «نداشته ها» را به بچه ها گوشزد ميکنند، خيلي خودماني بچه هايشان را مي ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشي فهرست مشاغل مورد نياز جامعه را از همان اول کار، به «بچه ها»

گوشزد ميکند، حتي حجم موضوعات درسي کتابهاي درسي در ژاپن، يک سوم اروپا است، 

چون ژاپنيها معتقدند «عمق» بهتر از «وسعت» است! حالا اين را مقايسه کنيد با کتابهاي

 درسي و حتي رسانه هاي ما-از هر جناح و طيف، مخالف وموافق- که از همان اول مدام

در گوش بچه ها مي خوانند: «اي ايران،اي مرز پرگهر، سنگ کوهت در و گوهر است» و...

در دبستان هم، اولين درس ما تاريخ است، نه براي عبرت، بلکه شرح «افتخارات گذشته»، 

اگر گربه جغرافيايي را هم بگذارند جلوي بچه ها، باغرور ميگويند:« بچه ها ببينيد!  

ايران همه چيز دارد! ايران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دريا دارد و...»نتيجه اش ميشود

 احساس «داشتن» و «غناي کامل» وايجاد تلفيقي از تنبلي اجتماعي و حتي طلبکاري که به 

اشتباه به آن ميگوييم غرور ملي. با اين وصف، کودکان و جوانان و مديران و نسل جديد ما 

بايد براي چه «چيزي» تلاش کنند؟ اين ميشود که بچه هاي ما فکر و ذکرشان، ميشود دکترشدن، 

مهندس شدن و خلبان شدن، يعني شغلهاي رويايي و به شدت مادي – که نفع و رفاه «شخص» در

 آن حرف اول و آخر را ميزند نه نياز کشور- ميدوني؟

+ تاريخ دوشنبه 1391/01/21ساعت 17:7 نويسنده R.N |

می گویم نوروز مبارکباد

وقتی لحظه های سنگین انتظار خسته از ایستادن در پشت پنجره

نگاهم زانو زده است.

انتظار بازگشت به گذشته، گذشته ای ساده و صمیمی.

پدران ما می گویند:« گر یک لقمه نان داشتیم می خوردیم و خوش بودیم.

نوروز حال و هوایی دیگر داشت؛ فارغ از این زرق و برق ها.» 

حالا دیگر کسی نمی پرسد:« چرا آن سیاه چهره که سیاهی اش یادآور 

مرگ سرمای سوزان زمستان بود و لباس قرمزش یادآور خرم بهارانی که 

درره است و می آید. صدای دایره زنگی هماهنگ با آوازش شادی بهمراه 

داشت؛ نزدیک نوروز نمی آید؟ کجاست؟»

تو می آیی و عطر گل های بهاری را از لباست استشمام می کنم.

وقتی آمدی صندوقچه ی لبخندهایم را که سالهاست در کنج دلم نگه داشته ام

به تو و همه هدیه می دهم.

تو می آیی هر چند دلت پر از لاله های غمست.

نوروز لباسم نو کن

اندیشه ام زیبا کن

بدور از افسردگی و تنهایی

گلهای یاس و رازقی در زندگیم پیدا کن

بیا ای گذشته ی نیاکان من

بیا........................

+ تاريخ سه شنبه 1391/01/01ساعت 0:9 نويسنده R.N |

روزگاری نه چندان دور، گل و گلدان ها در حیاط خانه جایی امن برای زیستن داشتند 

وحتی در حافظه زیستی خود روزهایی را به یاد نمی آوردند که بدینسان بی اهمیت 

شوند و گل های مصنوعی ، پلاستیکی، چینی و ... مأمن امن آنها را بدزدد.


روزگاری، قبل از آنکه سرگرمی و دل مشغولی پدران ما تلویزیون شود، زندگي 

همه آنها به گل و گلدان هاي شمعداني گره خورده بود و آب دادن و حفاظت و چيدن 

برگ هاي زرد، روزهاي خوش و ناخوش آنها بود. 


دهان گود گلدان را خاک کردن ، قلمه زدن و ديدن ريشه دواني و قوت گرفتن 

ساقه ها و انتظار نشستن براي بهار و فصل روييدن گل و بعد از ظهر تلخ پايان عمر

 گل را ديدن ، بخشي از زندگي آرام پدران ما بود، این رسمی بود که متاسفانه به

 ما منتقل نشد!

+ تاريخ سه شنبه 1390/12/16ساعت 20:44 نويسنده R.N |

دکمه دستگاه رو فشار می دم. کاغذی که بیرون میاد، نوشته شماره 405.

به داخل بانک خوب که نگاه می کنم جمعیت کم است. خوشحالم که الان یا 

حدود پنج دقیقه دیگه نوبتم میشه.

روی صندلی می نشینم، صدای شماره خوان شماره 350 رو می خونه.

با این که تعداد باجه ها زیاده، فقط دوتا شون کار می کنن.

5 دقیقه گذشت و هنوز روی تابلوی 350 ایستاده و مقاومت میکنه.

بهتر می بینم برم بیرون بقیه کارهامو انجام بدم بعد بیام.

بیست دقیقه کارها طول کشید، هر مغازه که می رفتم، میگفتم:

« ببخشید میشه سریعتر، آخه نوبت بانکی دارم...»

طرف با تعجب نگاه می کرد بدون سوال. خودم متوجه حرفی 

که می زدم نبودم فقط می خواستم سریع برگردم بانک.

مقداری از راه رو دویدم، وارد بانک شدم به تابلو نگاه کردم شماره ی

375 بود.

نفسم تند تند میزد روی صندلی نشستم...زمان خیلی کند می گذشت

شماره ها بزور از روی تابلو کنار میرفتن. صدا زودتر شماره اعلام می کرد. 

افسوس می خوردم در این مکان خلوت و ساکت کتابی همراه ندارم یا یک

کاموا، چون از بیکاری حوصلم سر رفت.

اطراف میزها رو نگاه کردم تا شاید روزنامه یا مجله ای پیدا کنم، افسوس از 

یک کاغذ...بعد از یک ساعت نوبتم شد...

فکرم درگیر موضوعات زیر بود.....

* نوبت دادن با این دستگاها خوبه یا نه؟

* سنتی بودن چطور که همه ی باجه ها شلوغ بودن؟

* مشکل این نوبتهاست یا ....؟ 

+ تاريخ چهارشنبه 1390/12/10ساعت 13:30 نويسنده R.N |

شايد افراد زيادی را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ 

می كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده می كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه 
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
سفره هفت سين نمی چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چيز را در مورد 
Valentine و فلسفه نامگذاريش می دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

ز هر بچه مدرسه‌ای كه در مورد والنتاين سوال كنی می داند كه "در قرن سوم ميلادی كه مطابق مي‌شود با اوايل امپراطوري ساسانی در ايران، در روم باستان فرمانروايی بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبی داشته است از جمله اينكه سربازی خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي‌كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه‌اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاری مي‌كرد. كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي‌شود و دستور مي‌دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي‌شود .سرانجام كشيش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام مي‌شود...بنابراين او را به عنوان فدايی وشهيد راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!" 



ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 1390/11/28ساعت 12:23 نويسنده R.N |